اخبار سایت

اردوی راهیان نور – جنوب

با سلام و احترام و تبریک به مناسبت سال جدید ، ان شاءلله که امسال سال ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه)  باشد. مطلبی که در حضور شما قرار دارد خاطرات یکی از بچه های مسجد است که به سفر راهیان نور رفته است…

 

بسم الرب شهداء و الصدیقین

سلام خدا بر شهیدان ، درود و رحمت خدا بر ارواح پاک و مطهر آنهایی که این حماسه را آفریدن…

 

راستش من قصد رفتن اردوی جنوب نداشتم و برای مسئولیت کسی دیگه ای رو جای خودم گذاشته بودم امّا شهدا دعوتم کردن و منو طلبیدن تا راهی این راه نورانی بشم… به حول و قوه الهی نگارش خاطرات و گوشه ای از این سفر هم به پایان رسیدکه هم اکنون در مقابل دیدگان شما عزیزان قرار دارد. امید که مورد قبول خدا و شهدا واقع بشه…

هفته پیش سه شنبه(۲۰ام اسفند ۸۷)، گردان مهندسی برق و کامپبوتر به همراه لشکر ۵ شهید بهشتی تهران به فرمانده ای “رحیم خانی زاد –رئیس بسیج دانشگاه” و بروبکس تدارکات و تبلیغات و پشتیبانی و امداد و… از راه آهن عازم جنوب شدیم …

*با توجه به زیاد بودن متن در ادامه مطلب ۲-۳دقیقه زمان برای بارگزاری کامل عکسها در خلال متن زمان می بره که تا متناشو بخونید عکساشم میاد!

*در صورت لود نشدن عکس و آمدن ضربدر قرمز در گوشه آن ، بر روی عکس راست کلیک کرده و “Show Picture” را انتخاب کنید.

روز اول(دوکوهه – فتح المبین – سایت ۴و۵)

پس از طی مسافت طولانی و دریغ از پنج دقیقه خواب، صبح رسیدیم اندیمشک. مثه این گردن شکسته ها با بدن هایی خشک شده و درب و داغون!! و له و لورده که یه شب تو همدیگه پیچیده بودیم ،جنازه شور(صورت ادبی واژه وزین “مرده شور”) این صندلی های قطار رو ببرن که با هیچ حالتی آدم خوابش نمی بره! از قطار پیاده شدیم و سوار بر اتوبوس ها به سمت دوکوهه حرکت کردیم.

یه جورایی سختی راه نفست رو می سازه تا طعم این سفر رو بهتر درک کنی…

 

کم کم به پادگان دوکوهه نزدیک می شدیم. به دوکوهه که برسی به لحظه دیدار نزدیک و نزدیک تر می شی. صدای قلبت رو می شنوی که با صدای ملائک همراه می شه. لبیک، اللهم لبیک… اونجا سرزمینیه که فقط دلدادگان حریم وصل در آن راه یافته اند و حالا ما نیز محرم این حریم گشته ایم. محرم اسرار خوبان خدا. تو دوکوهه تربت پاکش رو باید بر چشامون بذاریم و نیت احرام کنیم. می گن به دوکوهه که برسی اگه چشم دلت رو باز کنی می تونی شهدا رو ببینی و باهاشون صحبت کنی که به استقبالت اومدن. با هر کاروان شهیدی همراه ست و برگه حضور در این وادی، حفظ خون شهیداست.

«دوکوهه السلام ای خانه عشق / سلام ما به تو میخانه عشق…»

از دور یه سری ساختمون کنارهم ساخته شده به چشمم خورد. از اتوبوسا که پیاده شدیم یه حس عجیبی بهم دست داد. حالا دیگه بوی اون عشق بازی ها و مناجاتای رزمندگان رو می شد حس کرد. این فضا چه انرژی داشت… از چندتا ساختمون که رد شدیم ، تو یه فضای باز ما هم مثل یاران حاج ابراهیم همه جمع شدیم و یه گوشه رو زمین نشستیم. پس از قرائت قرآن کریم (با تقاضای من قاری سوره مبارکه فتح رو خوند، اذا جاء نصرالله و الفتح…) مراسم افتتاحیه اردو با سخنرانی روحانی کاروان آغاز شد. بعد یکی از رزمندگان به نام آقای غزلی با حرفاش دل همه بچه ها رو سوزوند و اشک بچه ها رو روی گونه هاشون جاری کرد. از دوکوهه و یارانش گفت ،از زمزمه های شبانه عارفانی که حتی یه خط فلسفه و عرفان نخونده بودن، از دوستایی که اسماشونو باهم رو دیوار این ساخنمونا می نوشتند و دونه دونه برمی گشتن و خط می زدند و از پیش هم می رفتند، از حاج ابراهیم و یارانش ، از احمد متوسلیان و از گردان تخریب و از وداع و اشکای جدایی… اگه فقط برای چند لحظه تو اون فضا چشاتو می بستی انگار چندین سال به عقب برمی گشتی و شور و هیجان رزمندگان و صدای تکبیر، خنده ها و شوخی های روزانه و ذکر و عبادات شبانه رو می تونستی با گوش جان بشنوی و حس کنی. هیچ وقت فکر نمی کردم یه فضا بتونه اینقدر آدم رو تحت تاثیر قرار بده. یه نمایشگاه فرهنگی پشت حسینیه حاج همت گذاشته بودن، خیلی قشنگ بود! یه جمله زیبا از شهید آوینی خوندم که به نظرم حرف دل خودم بود: “هزاران سال از آغاز حیات بشر بر این کره خای می گذرد و همه آنان تا به امروز مرده اند و ما نیز خواهیم مرد و بر مرگ ما نیز قرن ها خواهد گذشت. خوشا آنان که مردانه مردند! و تو ای عزیز! میدانی که تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته اند.”

حالا یکم از خود دوکوهه بگم : این پادگان در فاصله تقریبا ۷-۸ کیلومتری اندیمشک قرار داره. این پادگان تو دوران جنگ به عنوان یکی از پایگاه های آمادگی رزمندگان اسلام به شمار می رفت، همچنین عقبه عملیات “فتح المبین” و محل آموزش و آمادگی رزمندگان بود و میزبان نیروها از لشکرهای مختلف. این مکان آسمانی محل استقرار سرداران شهید چون حاج محمد ابراهیم همت، احمد متوسلیان، رضا چراغی، یدال کلهر(که بچه محل خودمونه)، غلامرضا صالحی، محسن وزوایی و.. بود. مراسم که تموم شد نماز ظهر رو تو حسینیه حاج ابراهیم اقامه کردیم. جایی که آدمایی سجده کرده بودند که به عهد خودشون با خدا وفادار بودند…

 

بعده یکم استراحت و ناهار عازم منتطقه عملیاتی فتح المبین شدیم. دشت شقایق های وحشی سرسبز و زیبا ، دشتی پر از شقایق ، ما از کانالی عبور کردیم که دوطرفش گل های شقایق خودنمایی می کرد، گل هایی که هرکدوم نشونه یه خون ریخته شده رو اون خاک بود و امان از وقتی که به جایی می رسیدی که چندین گل رو باهم و در کنار هم می دیدی که دسته جمعی باهم پرپر شدن… سبز و قرمز تلفیق دو رنگ در یک سرزمین پاک و سفید و نورانی، اینجاس که می شد به سبزی و سپیدی و سرخی پرچم سرزمین مقدسمون پی برد، راز این سه رنگ رو تو این سرزمین می شه پیدا کرد! به فتح المبین که می رسی دیگه پاهات به فرمان تو نیستن. می روی، می دوی، به دنبال چی می گردی زائر سرزمین نور؟ اگه می خوای آسمونی شی پس چرا تو زمین جستجو می کنی؟ سنگرهای عشق و شیارهای درد را یک به یک می گردی. آره اینجا نقطه عروج و پرواز خوباست. آره اینجا زیمنش آسمونیه. حق داری، پس بگرد. جستجو کن. قدمگاه اون عزیزای سفر کرده رو. تو نقطه اوج بایست. بالهایت را به وسعت آسمون دلت باز کن. لحظه پروازه. از اینجا تو همه قله های نور رو فتح خواهی کرد…

تو اولین روزای جنگ دشمن تا پشت رود کرخه جلو اومد و نزدیک اندیمشک مستقر شد. تو عملیات فتح المبین ۲۵۰۰۰هزار نفر از دشمن کشته و ۱۵۰۰۰نفر از فرماندهان و نیروهای بعثی اسیر شدن از کشورهای مثه اردن و مصر و لبنان و… این عملیات با مراجعه به قرآن کریم “فتح” نامگذاری شد. طی این عملیات موفقیت آمیز که حاصل رشادت های رزمندگان سپاه پاسداران بود مناطق دشت عباس و شهر شوش و سایت های موشکی ۴و۵ و… آزاد شد. این عملیات در چهار مرحله و در تاریخ ۱۰فروردین۶۱ انجام شد. در این منتطه سایت های ۴و۵ موشکی و راداری بود که قبل از انقلاب توسط امریکا ساخته شده بود. که در روزهای اولیه جنگ به اشغال ارتش بعث افتاد و به یکی از مراکز مهم فرماندهی آنها تبدیل و امکانات آن در اختیار آنها قرار گرفت. که در عملیات فتح المبین پس از دور زدن دشمن و گرفتن توپخانه های دشمن توسط رزمندگان اسلام آزاد گشت و بسیار از فرماندهان بعث به اسارت نیروهای خودی درآمد. جالبه بدونید خیلی اسرای عراقی را که آزاد میکردند از ترس به دار مجازات آویخته شدن توسط صدام به کشور خود بازنمی گشتن و در طول جنگ بسیار از نیروهای بعث که برمی گشتند در حضور همه به دار آویخته می شدند یا سربریده می شدند تا عبرتی برای دیگران باشد، از اینرو بسیار از نیروهای بعثی در طول جنگ سعی در فرار از جبهه ها داشتن اما در این سو رزمندگان ما با توکل و ایمان به خدای متعال و بی توقع و چشم داشت با جون و دل در راه خدا می جنگیدند. در فتح المبین همچنین سایت های ۴و۵ و بسیار غنایم دیگه به دست سپاه افتاد که موجب تقویت سازمان رزم سپاه گشت.

از اتوبوس که پیاده شدیم پای برهنه کفشامونو دست گرفتیم و پا بر خاکی نهادیم که طعم خون شهدا رو چشیده بود. لحظه هایی رو تو منطقه گام برداشتیم  و در آخر با وداع با شهدایی که در این خاک آرام گرفته بودند به سمت اهواز به راه افتادیم. پس از۳-۴ساعت که این آخراش بچه ها از گشنگی داشتن صندلی های اتوبوس رو گاز می زدن به حسینیه ای رسیدیم و مستقر شدیم.

روز دوم (اروند – آبادان – خرمشهر – شلمچه)

امروز صبح راه افتادیم به سمت اروند.

 

از جاده که می گذشتیم به طرف رودخانه پر خروش اروند نزدیک می شدیم یه نخلستون نخل سربریده نظرمون رو جلب کرد. تا اون روز نمی دونستیم ریشه نخل سر اونه! آخه نخل بی سر یعنی هیچ. مهمترین چیزی که این نخل ها نشون می دادن عمق پیشروی جنگ بود، تا حالا هرجا که می رفتیم کلی از مناطق مسکونی دور می شدیم اما اینجا نخل های بی سر درست وسط مناطق مسکونی بود. موشک ها درست تا وسط روستاهای اطراف اروند خودنمایی کرده بودند. قبل از رسیدن به یادمان به علت ازدهام زیاد کاروان ها پیاده شدیم و ۳۰دقیقه زیر تیغ داغ آفتاب پیاده رفتیم و از میان نخل ها و نهرها گذشتیم تا رسیدیم به اروند. من خودم پارسال توفیق خدمت به شهدا رو تو این منطقه داشتم و منطقه رو مثه کف دستم بلد بودم. پارسال با بچه ها سر پل شناور بودیم و زائرین رو هدایت می کردیم و… به اروند که رسیدیم از لابلای نیزارها عبور کردیم. صداهایی که توسط بلندگوهایی که در بین نی ها گذاشته بودن حس غریبی رو برامون تداعی می کرد. به کنار یادمان شهدای غواص گمنام رفتیم که آرام در کنار این رود خروشان آرمیده بودند، به لب آب رسیدیم ، رفت و برگشت آب و سرعت اون، آب رو گل آلود می کرد و از زلالی آب خبری نبود. انگار آب هم خون گریه می کرد و در حرکت بود. آره آب فرات که روزگاری اونو از پسر پیامبر(ص) و خاندانش دریغ کرده بودند هم در این رود می ریخت. حالا هم تو روزگار ما خون عاشقا و گریه کنانش در آب ریخته ست. چقدر خروش این رود وحشی غم انگیزه وقتی خوب گوش می دی صدای خروشش فریاد از کوسه هایی داره که در زیر این آب با پلاک های تو شکمشون این ور و اون ور می رن! بعد از چند دقیقه همه بچه های کاروان جمع شدیم و روی خاک و نی های شکسته نشستیم و آقای عباسی از راویان و رزمندگان جنگ برامون شرح عملیات پیروزمندانه والفجر۸ رو می داد. اروند کنار یکی از بخش های شبه جزیره آبادانه که شاهد یکی از موفق ترین و بزرگترین عملیات های دفاع مقدس می باشد. عملیات والفجر۸ تو چله زمستون (۲۰بهمن) شروع شد و غواصان خط شکن شبانه از آبهای خروشان اروند گذشته ،خط دشمن رو شکسته و موفق به آزادسازی شهر فاو شد. می گن مظلوم ترین شهدا شهدای غواصن، توی آب دستشون بدون اسلحه شهید می شدن، خیلی از غواصان رو آب برد، خیلی ها رو کوسه خورد، اونایی که می رسیدن تازه با کلی موانع مین و سیم خاردار، خیلی از غواصان مظلوم هم وقتی به ساحل می رسیدن لبخند می زدند که رود رو رد کرده بودند اما ناگهان تیر سربازانی که کمین کرده بودن پیشانی آنها رو می درید، خیلی ها یخ می زدند… با همه این احوال غواصان با جون و دل و چنگ و دندون خط دشمن رو شکستن!!! وقتی نیروها رسیدن می گفتن ما یه نوار سیاه رنگ رو ساحل می دیدیم از غواصان. همه کارشناسان جنگی دنیا این عملیات رو معجزه ایرانیان خواندند. این عملیات ضربه مهلکی به نیروی بعث وارد کرد.

ذره ذره غبار دلت رو به آب اروند بسپار. مبادا آب بنوشی، اینجا سرزمین حاجیان لب تشنه ست.یاد حج خودم تو تابستون افتادم ، یاد لبیک گفتنم تو مسجد شجره، یاد طواف و سعی صفا و مروه ام و خودم رو با این شهدا که رنگ خانه خدا را هم ندیده بودند مقایسه کردم… اینجا حج حسینیان زمان کامل می شد. اونایی که به جای گشتن به دور کعبه سنگی، به ندای حق لبیک گفتن و در کربلا همچون ستارگان در طواف خورشید بر گرد امام عشق طواف کردن. با آب اروند غسل احرام کردن…

 

بعد از اقامه نماز ظهر و عصر به سمت آبادان حرکت کردیم. آبادان بین دو رود بهمن شیر و ارونده، دشمن تو روزای اول جنگ خیلی سعی کرد که آبادان رو اشغال کنه اما با مقاومت سخت مردم و نیروهای ارتش و سپاه مواجه شد و ناکام ماند.در آخر تنها توانست این شهر را محاصره کرد. که با همت نیروهای ارتش و سپاه و مردم یک سال بعد(مهر۶۰) حصر آبادان شکسته شد. این شهر در سالهای جنگ به عنوان عقیه عملیات های بیت المقدس، والفجر۸ ،کربلای ۴و۵ قرار گرفت. من خودم قبلا تو شهر آبادان بودم و طعم گرمی و مهربانی مردم آبادان رو چشیدم، مردمی خونگرم و بسیار مهمانپذبر و دلسوز داره. در یکی از مساجد شهر ناهار رو صرف کردیم و کمی استراحت و … به سمت شلمچه حرکت کردیم.

 

قبل ازینکه به شلمچه برسیم از خرمشهر شهر خون عبور کردیم. شهر مهم و استراتژیک مرزی که از بعدازظهر اولین روز جنگ(۳۱شهریور۵۹) زیر آتش سنگین ارتش عراق و هجوم قوای زرهی ارتش بعث قرار گرفت و محاصره شد. اما اشغال ۳روزه استان خوزستان که در برنامه عراق بود، با مقاومت فقط ۳۴روز در پشت خرمشهر زمین گیر شد و تنها توانست بخش غربی خرمشهر را اشغال کند. برای آزادسازی آن یک سال و  نه ماه پس از شروع جنگ(۳خرداد۶۱) در عملیات بیت المقدس در کمال ناباوری متخصصان جنگ در سراسر دنیا خرمشهر آزاد شد و نیروهای بعثی در آن منطقه تارومار شدند و پا به عقب نشینی گذاشتند. و مردم خرمشهر هر ساله ۳ام خرداد را به یاد رشادت های آن زمان جشن می گیرند . در روزهای پایانی جنگ بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از طرف ایران ارتش نامرد عراق با نیروهای خود در تاریخ ۳۱شهریور۶۷ با تهاجمی دیگر خرمشهر را در معرض اشغال قرار داد که با پیام هشدار دهنده امام خمینی(ره) با حضور سپاه و نیروهای مردمی طی سه روز مقاومت دشمن به پشت مرزهای خود عقب رانده شد. جالبه بدونید که حتی فرمانهان سپاه آمادگی همه جانبه خود را برای حمله مجدد و آزاد سازی بصره از ارتش بعث اعلام کردند که حضرت امام فرمودند : ما بر پیمانی که بسته ایم استواریم.

 

کم کم داشتیم به شلمچه نزدیک می شدیم. منطقه مرزی شلمچه غرب خرمشهره و نزدیک ترین نقطه به بصره و یه منطقه تاکتیکی و حیاتی در جنگ که یکی از محورهای هجوم دشمن به ایران در روز شروع جنگ(۳۱شهریور۵۹) بود و اشغال شد. تو عملیات بیت المقدس اگرچه خرمشهر آزاد شد ولی با توجه به اهمیت نظامی شلمچه، دشمن یه سختی از آن دفاع کردو پس از آن رده ها و و استحکامات و میادین مین و موانع دفاعی متعددی در این منطقه ایجاد کرد. رزمندگان اسلام ۵سال بعد در عملیات کربلای۵ (۵دی۶۵) این مواضع را درهم شکستند و شلمچه رو آزاد کردن.

چه فرقی می کنه ظهر برسی شلمچه یا غروب؟! شلمچه سرزمین هزاران خورشیده. سرزمین نزول عشقه. فرشته ها رو می بینی که نور می برن و نور میارن. وقتی پای رو تربت پاک شلمچه بذاری فرش زیر پات بال فرشته ها و آسمونت بهشت برینه. بهشتیان هم رشک می برن بر تربت پاک شلمچه. این منطقه چقدر شلوغ بود! دسته دسته کاروان ها از اتوبوس هاشون پیاده می شدن حرکت می کردن و می رفتن روبروی خورشیدی که در حال غروب کردن بود. کفش هامون رو به دست گرفتیم و پس از اذن دخول و سلام بر شهیدان شلمچه از سر در حصیری رد شدیم و پا در وادی عشق نهادیم. مداح کاروان ذکری رو می خوند و ما تکرار می کردیم و از چندتا خاکریز رد شدیم و رسیدیم به حسینیه و همه یه گوشه روی خاکا نشستیم، هرکس تو فکر خودش بود و همه به چشای راوی نگاه می کردیم اما دلامون با خورشید حرکت می کرد. سرخی آفتاب اینجا چقدر غریبه ست، همین که بهش می رسی ازت جدا می شه، فکرش رو هم نمی کردم یه روز بتونم غروب شلمچه رو ببینم. شلمچه نه غروب داره نه طلوع، تو شلمچه همیشه ظهره، ظهر عاشورا، حس عطش، تشنگی… اینجا برام یه جور دیگه بود، یه حس غربت و دلتنگی… بعده صحبتای راوی با عباس یه گوشه این دشت سرخ نشستیم و رو بسوی کربلا که فاصله زیادی ازمون نداشت ، زیارت عاشورای ابی عبدالله(علیه السلام) رو زمزمه کردیم ، تو سجده آخرش بودیم که نوای دلنشین اذان تو دشت طنین انداز شد و دیگه از آفتاب چیزی نمونده بود. نماز مغرب و عشاء رو تو حسینه ادا کردیم و پس از ادای احترام و سلام بر شهدای مدفون در حسینیه به سمت اتوبوسا حرکت کردیم ، شب جمعه بود و شب رحمت خدا و آسمون پر از ستاره های چشمک زن ، با عباس رفتیم و یه گوشه رو یه خاکریز واستادیم ،صدای کویتی پور تو دشت از بلندگوها پیچیده بود و ازدهام جمعیت زائران بود که به این سو و آن سو حرکت می کردن.دل کندن از شلمچه خیلی سخته ، اینجا تو خاکش یه چیزی داره که تو خاک هیچ سرزمینی نمی تونی مثلش رو پیدا کنی، بوی عطر خاکش مثه هیچ جا نیست. اینجا نقطه صفر مرزی، نقطه صفر عاشقیه…! وسطای راه برگشت از عباس جدا شدم ، وقتی برگشت اتوبوس غرق خاک بود!! معلوم نبود چی کار کرده بود!

سوار بر اتوبوس به سمت اهواز(تلفظ صحیحش اینه: auhwoaaaaz) حرکت کردیم، فضای اتوبوس ساکت بود کم کم داشت خوابم می برد. تو راه از شهر که می گذشتیم چند بار با سنگ به شیشه اتوبوس زدن و شیشه یکی از اتوبوسا شکست. اهالی اونجا زیاد دل خوشی از راهیان نور نداشتن چون عملا هیچ سودی برایشان نداشتیم. محل اقامت که ارگانهای دولتی بود و مواد غذایی هم که کاروان ها با خود از تهران می اوردن. به دانشگاه شهید چمران اهواز رسیدیم و شب رو در اونجا اقامت کردیم.

روز سوم (طلائبیه – هویزه – دهلاویه)

صبح طبق برنامه راه افتادیم سمت طلائیه، جایی که می گفتن یه سه راهی داره به نام سه راهی شهادت، جایی که خیلی از بزرگان میدان جنگ تو خاک اون به آرزوشون رسیدن و به دیدار معبود شتافتن.

 

تو این چند روز بین راه تو اتوبوس یا روای برامون صحبت می کرد یا فیلم اون منطقه رو می دیدیم. این منطقه یکی از محورهای مهم عملیات های بدر و خیبر بود و کلید طلایی برای حفظ جزایر مجنون. یه حسینیه با گنبد طلایی به نام حضرت ابوالفضل(علیه السلام) بود که محل کشف شهدای بسیاری ست. پاتو که تو این سرزمین می ذاری باهات حرف می زنه، چشات رو که می بندی و گام برمی داری صدای مردان پوتین پوشی رو می شنوی که محکم و استوار سالهای نه چندان دور اینجا گام برداشتن. پای برهنه بر خاکش قدم می زدیم، اونجا هیچی نبود جز خاک و تپه و سنگر و گودال سه راهی شهادت اما با یه دنیا حرف، تازه فهمیدم که می گن طلائیه چه طلائیه! به عباس گفتم این جوونا رو ببین چه حالی می کنن، ولشون کنی از اینجا دل نمی کنن، اینجا که هیچی نداره جز خاک، اما اینا چیزای دیگه رو می بینن…

هر ذره از خاکش زر ناب است و هر قطعه از آسمانش بهشت برین، یادمه عباس بهم گفت اینجا آسمونش چقدر نزدیکه! اینجا انگار آسمون و زمینش باهم پیوندی دیرینه دارن. اینجا نطقه پروازه. نقطه وصل. طلائیه ریسمونیه که اگه بهش بیاویزی تا اوج خواهی رسید. تا خدا… یه گوشه نشستیم و به حرفای راوی که نقشه منطقه رو توضیح می داد گوش می دادیم ، بعدش به سمت میدان قرآن رفتیم که هرکس برای شهدا قرآن تلاوت می کرد. هنگام اذان ظهر بچه های کاروان یه گوشه دشت به صف شدیم و روی خاک طلایی طلائیه نماز ظهر و عصر را اقامه کردیم.

 

کم کم به سمت اوتوبوسا حرکت کردیم و راهی هویزه .به مزار شهدای هویزه رسیدیم و پس از صرف ناهار وارد بهشت شهدای هویزه شدیم. محل شهادت شهید علم الهدی و همراهانش. شهری که دشمن اونو محاصره کرده بود و فرمانده سپاه هویزه شهید علم الهدی و تعدادی از دانشجویان با مقاومت بسیار سرانجام از همون زمین رو به آسمون پرکشیدن کسی که می گفت: «من به عنوان فرمانده سپاه هویزه با ۶۲ نفر پاسداری که ۲۲نفرشان غیرمسلحند تا آخرین قطره خونمان با همان ژ-۳ و کلاش دفاع خواهیم کرد.»وارد بهشت شهدا شدیم ،واقعا انگار که مثه بهشت بود، پر از گل و سرسبز و خنک. مزارهای یکدست و ردیف که بالای هر کدوم یه پرچم سه رنگ افراشته شده، تصویر زیبا و بیاد موندنی که تو ذهن برای همیشه حک میشه، مزار دانشجویانی که هرکدومشون از بهترین دانشگاه ها جمع شده بودن و برای دفاع از وطن جنگیدن و همگی با هم شهید شده بودن و حالا ما به عنوان یه دانشجو بر سر مزارشون اومده بودیم و به این فکر می کردیم که چطور می تونیم از سنگری که اونا چند سال پیش به ما واگذار کرده بودن دفاع کنیم؟! کنار دیوار یه جمله خیلی قشنگ خوندم که روم خیلی تاثیر گذاشت: «دیروز جبهه دانشگاه بود / امروز دانشگاه جبهه ست» جمله ای که منو خیلی متحول کرد!

 

کم کم بچه ها جمع شدن و سوار بر اتوبوس به سمت دهلاویه به راه افتادیم، دهلاویه یه روستاییه غرب سوسنگرد که پس از ۱۰روز دفاع سرسختانه پس از ۲۵روز از شروع جنگ اشغال شد. اما ۱سال بعد تو عملیاتی به نام آیت الله مدنی آزاد شد. غروب جمعه بود. پا به خاک دهلاویه محل عروج شهید چمران که گذاشتم زیارت آل یاسین رو زیر لب زمزمه کردم تا اینکه بانگ اذان برخاست و وقت مناجات با خدای مهربان. بعده نماز رفتیم پیش یادمان شهید چمران که مثل خودش استوار و جذاب بود، عکس هایی هم که تو موزه دیدیم خیلی علاقمندمون کرد که وقتی برگشتیم خیلی بیشتر راجع به دکتر چمران بخونیم تا اگه یه روزی یکی ازمون پرسید دکتر چمران کی بود، حداقل یه چی برا گفتن داشته باشیم و نگیم مردی بود که تو پاوه خدمت کرد و دکترای فیزیک داشت و تو دهلاویه شهید شد. شهید چمران قبل از شهادت شهید شده بود. زمانی که خویشتن خویش را نابود کرد و آینه تمام نمای منیت خویش را با سنگ اراده و عشق شکست. چه خوبه ما هم که به دهلاویه برسیم ، ابراهیم خودمون بشیم و بت های جاهلیتمون رو بشکنیم. چه خوب گفته شهید چمران که : «من اعتقاد دارم خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کردهست پاداش می دهد.»

شب شده بود و سوار بر اتوبوس ها به سمت دانشگاه شهید چمران به راه افتادیم و شب را در آنجا سپری کردیم.

روز چهارم (تنگه چزابه – فکّه – دوکوهه)

صبح بند و بساطمونو جمع کردیم و به سمت تنگه جزابه حرکت کردیم، بعد از بستان به چزابه رسیدیم .

 

من تو ذهنم این بود که تنگه چزابه یه جای درّه ماننده که وسط کوه و.. ست اما دلیل نامگذاری اون اینه که چزابه بین هورالهویزه و تپه های رملی قرار داره که از اطراف امکان حرکت و حمله و.. نیست و فقط از این تنگه که عرضش ۵/۱کیلومتره می شه حرکت کرد، لذا از نظر نظامی بسیار مهم و استراتژیکه. این تنگه هم یکی از معبرهای هجوم عراق به ایران در شهریور۵۹ بود. در عملیات طریق القدس(آذر۶۱) این تنگه آزاد شد.

یه چیزی بگم؟ می خوای آسمون دلت رو از ابرای سیاه تردید پاک کنی؟ می خوای همچون زلال آبی آب پاک شی؟ می خوای چشات به دریچه نور باز شه؟ ندیده ها رو ببینی و عاشق شی؟ باشه می گم. به سرزمین توبه و تقصیر برو. به چزابه… سر به خاک بسای و توبه کن. «اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت / تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من» . به چزابه رسیدیم و از اتوبوسا پیاده شدیم. “فخلع نعلیک انک بالوادالمقدس الطوی” پای برهنه بر رمل های روان و داغ قدم می گذاشتیم. باد می اومد و رمل ها رو ازین سو به آن سو می کشاند. به داخل سنگری رفتم و دو رکعت نماز عشق ادا کردم ، چه نمازی بود ، واقعا آسمون به آدم نزدیک بود ، اینو می تونی حس کنی. پس از زیارت قبور شهدای گمنام به سمت فکه حرکت کردیم.

 

فکه سرزمین رملی و شن های روان است. دشمن بعثی بعد از اشغال منطقه، ۱۶ رده موانع در مقابل رزمندگان ایجاد نمود. در عملیات والفجر مقدماتی که توسط منافقین لو رفته بود رزمندگان پس از نبردی سخت به دام دشمن افتادند و عده ای نیز مجبور به عقب نشینی شدند و عده ای نیز به محاصره درآمدند و حدود ۷روز در محاصره ماندند. بی آب و غذا. و در نهایت در قتلگاه قتل عام شدند. در یادداشت های باقی مانده از شهیدان آن منطقه: «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم، عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه(علیه السلام). » کفش از دنیا و دل از دنیا می کنی و به دنبال قطره ای از آب زلال معرفت می گردی.می دانم تشمگی امانت را بریده، اما به حرمت لب تشنه اربابمان آب را به آب بسپاریم و دل را به آسمون…

پات رو که تو سرزمین فکّه می ذاری رمل ها می برنت به یه دنیای دیگه، راه رفتن تو این خاک سخته ولی رمل کف پات رو زخم نمی کنه و نرمه و لذت بخش اما سوزشش زخم دلت بیشتر میشه وقتی می رسی به گودال قتلگاه شهدای والفجر۱ دنیا رو سرت خراب میشه، وقتی آمار شهدای تفحص رو تو مقتل شهید آوینی بهت می گن آسمون دور سرت شروع به چرخیدن می کنه. چقدر غریبن این خاکا، البته نه! این خاکها غریب نیستن ، این ماییم که غریبیم و وقتی برمی گردیم تازه می فهمیم که تا دیروز کجا بودیم اما افسوس که خیلی دیر شده و از همه بدتر نکنه زرق و برق و شلوغی شهر فراموشی برامون بیاره که چند روزی رو تو کدوم خاک و رمل قدم برداشتیم. فکه آغوش شهادت شهید حسن باقری ست که نابغه تاکتیک جنگ بود و روش جنگ رو عوض کرد، کسی که روز شهادتش دشمن جشن گرفت و تو همه بوق های خودشون (BBC,Israel..) داد زدن. رمل های فکه ردپای خوبان را به باد سپرده. اگه می خوای دنبال جای پای عزیزانت بگردی به آسمان فکه سر بزن. فکه عرفات حاجیان راهیان نور ست. نماز ظهر را روی خاک فکه اقامه کردیم. با فکه و یارانش وداع کردیم و به سوی خانه عشق، دوکوهه به راه افتادیم.

به دو کوهه رسیدیم و وضو گرفتیم و رفتیم حسینیه حاج همت و نماز مغرب و عشاء رو اقامه کردیم و برای استراحت و اقامت به ساختمان توپخانه رفتیم. تو طبقه سوم بچه ها ۷-۸نفر تو یه اتاق می رفتیم. با عباس رو زمین دراز کشیده بودیم که ناگهان با صدای انفجار پریدیم ، خشم شب بود! با بمب های فوگاز ۱۰کیلویی. چه آتیش و موج انفجار! همه چاچوب بدنت رو تکون می داد. این که ۱۰-۲۰کیلو مواد منفجره و تی ان تی داشت اینجوری بود، ببین تو جنگ ۲۰۰-۲۵۰کیلویی می زندن چه جهمی به پا می شد! بعد از صرف شام کمی استراحت کردیم. نیمه های شب قرار بود بریم گردان تخریب، رفتیم تو محوطه پادگان ، شب میلاد رسول اکرم(ص) و امام صادق(ع) بود. از پشت حسینیه حاج همت آسمون شب رو آتش بارون و نور بارون می کردن. واقعا دیدنی بود. کم کم رفتیم غرب پادگان و همه به صورت دو صف بلند آماده حرکت شدیم. ما هم سر صف بودیم و خیر سرمون باید سرعت حرکت این جماعت رو کم و زیاد می کردیم. از درب غربی پادگان که سر درش نوشته بود “معبری به آسمان” وارد شدیم ، ۱۰-۲۰متر که گذشتیم پا به تاریکی مطلق گذاشتیم و دیگه فقط نور مهتاب بود که جلوی پایمان رو روشن می کرد. اون شب حرکت گردان تو شب عملیات برامون تداعی شد. سختی ها و مشقتاش. در میان راه یکی از رزمندگان گردان تخریب برامون روایتگری کرد و از مظلومیت بچه های تخریب گفت. از فداکاری هاشون که با بدن ها و دست و پاشون میدون مین رو برای لشکر باز می کردن. چند کیلومتری رو تو تاریکی شب راه رفتیم تا به راهی از فانوس ها رسیدیم که ما رو به سمت حسینیه گردان تخریب هدایت می کرد. رفتیم داخل و بعد از صحبتای رزمندگان و راویان به یاد بچه های شب عملیات که به دیدار و عشق بازی با معشوقشون می شتافتند به دستمون حنا زدیم ، هنوز بعد از گذشت چند سال خوب گوش می کردی صدای نجواهای شبانه و استغفارهای مردان خدا به گوش می رسید. آرامش عجیب این فضا رو تا حالا تو این چند سال زندگی تو هیچ جا حس نکرده بودم. اونجا وقتی تو تاریکی شب به آسمون نگاه می کنی ستاره ها هم باهات حرف می زنن، منی که عاشق آسمون شب و نگاه به ستاره هایم برام یه فرصت استثنایی بود تا حظ و بهره ای از اون فضا ببرم. پشت حسینیه هنوز قبرهایی که رزمندگان کنده بودن و توش مناجات می کردن باقی مانده بود. برگشتنی تنها برگشتم تو دل شب و تو تاریکی. فضا با مناجات حضرت علی(علیه السلام) که توسط بلندگوها تو دشت پخش می شد عطرآگین شده بود «مولای یا مولای انت الغنی و انا الفقیر…» اون شب بچه ها تا تونستن گریه کردن چون شب آخر بود…

شب آخر ذکرمون همه این شده بود:

امشبی را همگی به جبهه ها مهمانیم. مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع…

صبح فردا همگی عازم دانشگاهیم. مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع…

روز پنجم (شرهانی)

صبح که از خواب پا شدیم حس خوبی نداشتم ،همه داشتن جمع و جور می کردن که دیگه کم کم حرکت کنیم ، با بی حوصلگی و منم حاضر شدم ، یه جورایی به منطقه خو گرفته و نمی تونستم دل بکنم. اما وقتی شنیدم قراره بریم منتطقه عملیاتی شرهانی بعد برگردیم کلی حال کردم ، صبحانه رو تو سلف صرف کردیم و سوار بر اتوبوسا با کلی دلتنگی و وابستگی با دوکوهه وداع کردیم و به امید روزی که دوباره برگردیم اونجا رو ترک کردیم.

 

وقتی رسیدیم شرهانی برعکس بقیه جاها که صفی از اتوبوس باشه، چندتا اتوبوس بیشتر نبود، پیاده شدیم و با پای برهنه از سردر حصیری با اذن دخول و سلام بر ارواح پاک شهدا وارد شدیم. راوی اتوبوسمون آقای کوچکی که از بچه های تخریب بود و پای راست خودشو تو دارخوین رو مین جا گذاشته بود راست می گفت، اینجا(منطقه شرهانی) تو مناطق از همه مظلوم تره! خیلی منطقه غریبی بود. ابتدا چشمت به گنبد طلایی کوچکی می خوره که در سمت چپ منطقه قرار داره که معراج شهدای شرهانی ست. تو این منطقه عملیات محرم با رمز مبارک یازینب(س) اجرا شد. حاج شیخ عبدالله ضابط علمدار روایتگری می گفت: «دل من اینجاست و با حرکت کاروان، همراه کاروان از منطقه خارج می شود. اگر به شرهانی رفتید سلام ما را به شهدایی که در تپه های روبرو آرمیده اند برسانید.»

وارد منطقه شدیم و با پای برهنه بر خاک آن قدم می زدیم. از کاروان جدا شدم و رفتم  روی خاکریز روبرو که حد صفر مرزی بود نشستم و چشم به دشت دوختم. شرهانی، قرارگاه دل بی قرار عاشقان کربلاست. محل جوشش زمزم نیاز در کویر و شورستان نگاه منتظران ست. شرهانی میعادگاه شهدای گمنام با امام زمان(علیه السلام) ست. اونجا با زمزمه های دعای نور زائران شمعی بر قبرهای غریب روشن می شود. رسیدیم به محلی که ۱۲روز پیش یه شهید از اونجا پیدا کرده بودند. زیر گنبد طلایی معراج قرار داشت. آرامتر قدم می گذاشتم ، خاک شرهانی هنوز امانت دار سینه های سرخ کبوتران عشق است. آرام و آرامتر… پشت خاکریزا همه روی زمین نشستیم و حلقه زدیم، یه راوی با یه اجرای زیبا با وسایل شهید تازه پیدا شه دل همه رو سوزوند و آخرین قطره های اشک رو رو گونه های بچه ها جاری کرد. با قمقمه اش یاد مشک ابوالفضل العباس، با خار مغیلان یاد خارهایی که زیر پای رقیه می رفت، با لباسش یاد یوسف و چشم انتظاری خیلی از مادران شهیدی که شب عید کنار سفره هفت سین هنوز منتظر بچه هاشونن که بیان و… با عباس برگشتیم و تو سنگری که کنار محل تفحص شهید بود یه زیارت عاشورا و دو رکعت نماز خوندیم و کم کم به سمت اتوبوسا حرکت کردیم  و با کوله باری از تجربه و یاد و خاطره و دلتنگی راهی تهران شدیم…

……..

به نظر من شهدا همه چیزشون رو دادن ،همه چیزشونو! اگه به شما بگن هرچی تو این دنیاست مال تو ولی دودقیقه دیگه باید بمیری چی می گی؟! اصلا به چه دردت می خوره؟ خیلی از شهدا می دونستن می رن دیگه برنمی گردن! از بچه های گردان تخریب که میدون مین رو باز می کردن و.. می دونی شب عملیات که حتی ۱دقیقه هم وقت خنثی کردن مین نیست باید داوطلب شی بدویی جلو تا معبر باز کنی، می دونی تو طلائیه ۸۰۰نفر شب عملیات داوطلب شدن و پرکشیدن تا معبر برای بقیه باز شه؟! می دونی کسی که پشت زدهوایی می شینه ،اولین چیزی که هواپیما می زنه اونه! اونا همه اینا رو می دونستن و همه چیزشون رو که جونشون بود رو گذاشتن کف و هدیه کردن به خداشون…

……..

به تهران که رسیدم و سوار مترو شدم باور کنید داشت حالم بهم می خورد، دلم بدجور گرفته بود، زیر آتش توپخونه دنیا بی تاب شده بودم، مردم رو می دیدم اسیر و گرفتار بازی دنیا با ریخت و قیافه های اجق وجق! از این می ترسیدم که خودمم هم کم کم مثه این آدمای سنگی بشم. اما توکل به خدا… ایشالله که نور شهدا رو بتونیم تو وجودمون روشن نگه داریم. (آمین…)

________________________

عابدی – کربلای ایران – اسفند۸۷

 

 

یک دیدگاه در “اردوی راهیان نور – جنوب”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.